تبليغاتX
شعر - آبی نگاهت ...

وقتی نگاه آبيت با من گره خورد

خاکستر بی جان غم را باد مي برد

وقتی که شاعر شعر ميلاد تو را گفت

ته مانده ی پاييز را فرياد مي برد

وقتی که رويای وجودت آرزو شد

دريا شب طوفانی غم را رقم زد

دنيا همه خاکستری از بی تو بودن

شب رسم ماه و روشنايي را به هم زد

وقتی که رد پای تو از جاده ها رفت

شرم سکوت آسمان باريد و باريد

بي تابي من روی اسب غصه هايم

پشت سرم در جاده ها تازيد و تاريد

وقتی که طاقت شد پر از بی طاقتی من

بی تو سرود بی کسی را می سرودم

حتی نگاه پنجره قهرش گرفت و

من ماندم و باغ پر از ياس کبودم

وقتی تمام ياد ها با رفتن تو

رفتند و خالی شد دلم از مهر نگاهی

شعرم پر از اشک و غروب و آه و غم شد

دنيای من ماندو سکوت و رو سياهی

وقتی که رفتی خسته تر از من دلم بود

با ياد وقتی که سرا پا عشق بودی

حالا که رفتی با خودم ميگويم ای کاش ؛

ای کاش هرگز توی تقديرم نبودی

"فانوسک"

6/4/86

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط فانوسک |