تبليغاتX
شعر - آدمک برفی

آدمک مشتش پر از ستاره بود

آدمک شعراش پر از خاطره بود

گرچه حالا قلب اون پر از يخه

هوای دلش ولی بهاره بود

آدمک سوکوتو با غم گره زد

تو شبای غمگين و برفی و سرد

دونه دونه برف هارو شمرد ولي

عاقبت گمشده شو پيدا نکرد

رد پای کوچ عشقش روی برف

هوای چشماشو باروني مي کرد

ترس آب شدن باز نديدنش

اشکو تو يخ چشاش زندوني کرد

انقدر به رد پاها نگاه کرد

تاکه دونه های برف پوشوندنش

رد پاها از زمين محو شدن و

خاطرات تو غصه ها نشوندنش

اگه آب بشه زمستونه خدا

اگه جاش بياد تابستون بشينه

آدمک دلش برات تنگ نميشه

چون تو رو همش کنارش ميبينه

"فانوسک"

3/11/86

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط فانوسک |